انسان ها به هر طريقي مي خواهند به زندگي خود معنا و زيبايي بدهند.انسان ها اگر خود را به جايي
وابسته نكنند،احساس بدبختي و تنهايي خواهند كرد.انسان ها نمي خواهند خود را تنها و بدبخت ببينند
و با وسايلي تلاش مي كنند خود را خوشبخت و آرام كنند.هر وسيله اي كه آنها را آرام كند،به آنها
احساس خوبي بدهد،به آنها شخصيت! بدهد و بتوانند با آن احساس خوشبختي و آرامش كنند.نمي
دانم اگر اين وسايل نبودند،انسان ها چه مي كردند؟اگر روزي به يكباره تمام اين وسايل را از دست
بدهند،چطور مي توانند خود را شاد و خوشبخت ببينند؟
اگر واژه ها و گروه ها و مكتب ها نبودند بدبختي هاي انسان ها بيشتر مي شد.اگر آن واژه های
مقدس،آن واژه هاي آرام بخش نبودند،ها چطور به حماقت ِخود ادامه مي دادند؟! زندگي انسان ها
بي معني ميشد.زندگي قابل تحمل نبود.چطور مي توانستيم مسائل و مشكلات را توجيه كنيم؟
اگر دنيايي در پس ِ اين دنيا نبود،نيكي و بدي چطور توجيه و تبليغ مي شد؟چطور مي توانستيم از
جاودانگي ِ خود مطمئن شويم؟
اگر لذت ها و خوشي ها نبود،چطور مي شد رنج هاي زندگي را تحمل كرد؟
اگر خوراك و سكس نبود،چطور مي شد آرام گرفت؟!
اگر مذهبي وجود نداشت چطور مي شد احساس بدبختي نكرد؟چطور مي توانستيم سرپا بمانيم؟
چطور مي تتوانستيم رو پاي خود بياستيم؟چطور مي توانستيم خودكشي نكنيم؟!
اگر شخصيت و هويتي نداشتيم چطور مي توانستيم زنده بودن خود را تحمل كنيم؟چطور مي توانستيم
باورها و چارچوب هاي جامعه را بپذيريم؟چطور مي توانستيم اسير جامعه بمانيم؟!
چطور مي توانستيم به زندگي و زنده ماندن ادامه دهيم؟
اگر نمي توانستيم فرزندي داشته باشيم،به چه اميدي زندگي مي كرديم؟به دنبال چه هدفي مي
گشتيم؟!
اگر تاريخ و تمدن و گذشته اي نداشتيم،چطور مي توانستيم روي پاي خود بايستيم و چگونه با
ترديد هاي زندگي روبرو مي شديم؟چطور مي توانستيم راه خود را پيدا كنيم؟!
اگر روحيه ي بت پرستي و شخص پرستي نداشتيم،چطور مي توانستيم از نيكي ها و عشق و محبت
سخن بگوييم؟چطور مي توانستيم از نياز ِمحبت كردن و مورد محبت واقع شدن ارضاء شويم؟چطور
مي توانستيم با ترديد هاي زندگي روبرو شويم؟چطور مي توانستيم زندگي و وجودمان را توجيه كنيم؟
اگر اعتبار و شهرت و جايگاهي ميان مردم نداشتيم،چطور مي توانستيم كمبودها و عقده ها و بدبختي
ها و رنجهاي خود را فراموش كنيم؟
اگر طبقه اي وجود نداشت،چطور مي توانستيم انگيزه اي داشته باشيم؟! چگونه مي توانستند ظلم و
ستم را توجيه كنند؟!
چطور مي توانستند حس ِقدرت طلبي مردم را ارضاء كنند؟چطور مي شد مردم را فريب داد؟
اگر واژه ها نبودند،چطور مي توانستيم در آغوش توهمات آرام بگيريم؟
اگر زيبايي نبود،چطور مي توانستيم رنج ها را فراموش كنيم؟چطور مي توانستيم شاد باشيم؟چطور
مي توانستيم تاريكي را نبينيم؟!
اگر شادي ها و خوشي هاي خيالي و گذرا نبودند،چطور مي توانستيم آرام بگيريم؟چطور مي توانستيم
رنج هاي زندگي را فراموش كنيم؟
اگر ايمان و اطميناني نبود،چطور مي توانستيم به زندگي ِ تكراري ِ خود ادامه دهيم؟
اگر عادت و تكراري نبود،چطور مي شد زندگي را تحمل كرد؟!چطور مي شد بهره كشي كرد؟چطور مي
شد آزار رساند؟چطور مي شد لذت برد؟!
اگر وابسته نبوديم،چطور مي توانستيم زندگي را بپذيريم؟!
همه ي وسايل شادي بخش، توهمي زودگذرند.جز آن گوهري كه درونت هست.جز خودت كه مي تواني
از هستي ات شادمان باشي.دنياي بيرون به تو شادي و خوشبختي نمي دهد،اگر هم بدهد خيالي
و قراردادي و زودگذر است.
جز آزادي كه عين شادي ست.شادي ِحقيقي و پايدار با آزادي رابطه ي عميقي دارد.آنگاه كه به واهي
بودن ارزش هاي دنياي بيرون پي ببري،ارزش آزادي از قيد و بندها را نيز در خواهي يافت.
نويدت مي دهم به خوشبختي،
خوشبختي ِ حقيقي،
آزاد و به دور از توهم ِ واژه ها!
اگر آزادي را دريابي و به خودت تكيه كني،
و خرد را فراموش نكني.
خردي تمام و عيار و بدون دخالت تمايلات و باورها و پيش فرض ها.ديدي منطقي و جبري و مسقيم.