جمله هایی از خودم!(4)

- براي من،رهايي،خوشبختي ست.رهايي از تمامي قيد ها و بند ها.انسان،هرچقدر رها تر،خوشبخت تر.

- مذهب مي گويد چگونه انساني باشي و انسانيت مي گويد چگونه مذهبي داشته باشي.

- بعضي،آنچنان از انسانيت دورند،كه نمي توانند گفتگو كنند و مانند حيواناتي درنده به جان هم مي افتند.

- اگر به خواسته اش نرسد،چشمش در برابر تمام خوبي هايت بسته خواهد شد.

- ياد آوري كن،مخالفت نكن،شايد نمي تواني دركش كني،شايد نمي تواند دركت كند.

- ريشه بعضي از ناراحتي هاي ما انسان ها،تاثير اتفاقات گذشته بر ذهنمان است.

- آنقدر حيوانات درنده زيادند،آنقدر انسان كم است و كمياب،كه نبايد از مرگ بترسيم.

- خوشبختي فقط در آزادي احساس مي شود،با آزادي به وجود مي آيد،آزادانه انديشيدن،آزادانه سخن گفتن و آزادانه زندگي كردن. 

مطالب مرتبط: جمله های از خودم!(۱)   و جمله های از خودم!(۲) ,   جمله های از خودم!(3) 

کاخ های طلایی برای مرده ها...

در شهر من،

 

زنده ها در حال مرگند،

 

براي لقمه اي در حال جنگند،

 

در خوابند،

 

شايد گرسنه،

 

بيدارند،

 

شايد گدايي،

 

تن فروشي،

 

و شايد...

 

ولي آنها،

 

براي مرده ها،

 

كاخ مي سازند،

 

كاخ هاي طلايي...

این روزها...

اين روزها،

در شهر من،

محبت،

واژه اي ست،

بيگانه،

و راستي،

گوهري ست،

كمياب،

و انسان،

گرفتار زندان تعصب،

با چراغي به نام غرور،

در راهي به نام بيراهه،

با خويستن خويش خوشست.

مرگ عاطفه

از مرگ عاطفه می ترسم

از دروغ و نیرنگ زمانه

از صدای پای خرافه

از حقارت پاکی ها

از شقاوت خاکی ها

از درندگی شب پرستان

از پلیدی بت پرستان

از فریب و دنیاپرستی

از نهیب و شهوت پرستی

از کودکی انسان ها

از مرگ عاطفه ها