تبليغاتX
بازگشت به آزادي | وبلاگ ایمان روشنگر - عشق و دیگران
بازگشت به آزادی

در مطلب  " عشق چیست " مفهوم عشق و جوانب مختلف آن را بررسی نمودم.

 

هدفم از تعریف عشق،تشریح و تبلیغ عشق و مهر و محبت بود.ولی احساس کردم که بسیاری هنوز

 

همه چیز را با عینک تعصبات و تجارب قبلی خود می بینند.

 

در قلبی اگر عشق باشد، محبت هست،گذشت هست،اشک های شوق و غم نیز هست.انسان

 

دوستی و همیاری و همکاری هست.عشق اگر باشد،نفرت و خشونت و دشمنی و شهوت و منفعت

 

طلبی نیست.

 

عشق و عشق ورزی حد و مرز و شرط و شروط  و جنسیت و مانع نمی شناسد.

 

عشق قاعده و قانون و عادت و آیین نمی شناسد.

 

عشق یعنی آزادی و رهایی،محبت و بخشش و شادی و صلح.عشق بهترین و پاک ترین انرژیِ درونی

 

ست.

 

و جهت توضیح و تشریح بیشتر،نظرات دیگران را در مورد عشق جمع آوری نمودم:

 

حافظ -اوشو-کریشنا مورتی- مولانا-نظامی-کتاب عهد جدید--عطار-سقراط

 

 

۱- کریشنا مورتی :

 

 

- عشق عملي ترين چيزها در جهان است. دوست داشتن،مهربان بودن،طماع نبودن،جاه طلب نبودن،تحت تاثيرديگران قرار نگرفتن و براي خود فكر كردن.اينها كاملا عملي هستند ويك جامعه شاد و عملي را به وجود ميﺁورند.

-  ﺁيا مي دانيد عشق چيست؟وقتي چيزي را واقعا و با تمام وجود دوست بداريد در ﺁن احساسات وجود نخواهد داشت،ديگر به صورت وظيفه در نخواهد ﺁمد و به عشق فيزيكي و يا الهي تقسيم نمي شود.ﺁيا تاكنون كسي را مثلا والدين،يك دوست،يك سگ يا يك درخت را با تمام وجود دوست داشته ايد؟فكر نمي كنم. به همين جهت خلاء وسيعي در وجود شما هست كه مملو از زشتي،نفرت و حسد مي باشد.شخصي كه دوست بدارد براي احساسات منفي ديگران جايي باقي نمي ماند.ما بايد در يابيم چگونه مي توانيم چيزهايي كه ذهن ما را اشغال كرده ومانع از دوست داشتن مي شود از ميان برداريم.زيرا هنگامي مي توانيم دوست بداريم كه بتوايم ﺁزاد و خوشحال باشيم.فقط انساني كه دوست دارد و زنده و خوشحال است مي تواند جهان نوﺋﻰ خلق كند.

عشق يك واقعيت است نه يك احساس كه برايش گريه كنيم،عشق يك احساس نيست .درباره عشق ابدا نبايد احساساتي شد،مهم ﺁن است كه در جواني عشق را بشناسيم.

- اكثر افراد سعادتمند و خوشحال نيستند زيرا در قلبﺁنها عشق وجود ندارد.هنگامي عشق در قلب شما به وجود خواهد ﺁمد كه هيچ مانعي ميان شما و ديگران وجود نداشته باشد شما مردم را بدون هيچ قضاوتي مشاهده كنيد و اجازه ندهيد تعصبات شما مانع از ديدن حقايق شود.فقط مشاهده كنيد و متوجه خواهيد شد كه در ماوراي اين مشاهده ساده،ماوراي اين ﺁگاهي از درخت ها،ﭘرندگان،انسانهايي كه راه مي روند،كار مي كنند و مي خندند تحولي در درون شما رخ مي دهد.بدون ايجاد اين تحول و بدون بروز عشق در قلب شما زندگي مفهومي نخواهد داشت.

- نمي توان عشق را كسب نمود و يا خريداري كرد اما بدون عشق تمام برنامه هاي ما براي نظام يك اجتماع عالي كه در ﺁن سوءاستفاده و دسته بندي وجود نداشته باشد مفهومي نخواهد داشت ))

 

منبع :کتاب فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن نوشته ی کریشنا مورتی

 

 

 (( مي خواهيم از روي ادراک بدانيم که چه چيزي عشق نيست؛ زيرا به دليل ناشناخته بودن عشق، ما بايد از راه طرد شناخته ها به آن دست يابيم. ناشناخته را نمي توان با ذهني که مملو از شناخته ها است شناخت. آن چه ما مي خواهيم انجام دهيم اين است که ارزش هاي شناخته شده ها را دريابيم، به آن ها به طور دقيق نگاه کنيم و وقتي که پاک و صادقانه و بدون محکوم سازي به آن ها نگاه کرديم، آن وقت ذهن از شناخته ها آزاد مي شود؛ آنگاه به ماهيت عشق پي مي بريم. بنابراين، بايد با عشق به گونه اي منفي نزديک شد؛ نه مثبت.

غالب مردم چه نظري درباره عشق دارند؟ وقتي مي گوييم کسي را دوست داريم، منظور ما چيست؟ منظورمان اين است که ما مالک آن شخص هستيم. از اين مالکيت، حسادت برمي خيزد؛ زيرا اگر او را ازدست بدهيم، احساس تهي بودن و گمشدگي مي کنم؛ ازاين رو، به اين مالکيت، شکل قانوني مي دهم؛ او را (زن يا مرد) به تصرف خود درمي آورم. از تصرف و مالکيت اين فرد، حسادت، ترس و تعارض هاي بي شماري برمي خيزد. به طور حتم، اين گونه مالکيت، عشق نيست؛ شما چه فکر مي کنيد؟

شکي نيست که عشق، احساسات نيست.احساساتي بودن يا عاطفي بودن، عشق نام ندارد؛ زيرا اين حالات، احساساتي بيش نيستند. يک شخص مذهبي که به خاطر مسيح يا کريشنا، به خاطر مرشدش يا شخص ديگري گريه و زاري راه مي اندازد، آدمي صرفاً احساساتي و عاطفي است. او تسليم احساساتي مي شود که فرآيندي از انديشه است و انديشه، عشق نيست. انديشه، حاصل احساسات است؛ بنابراين، شخصي که احساساتي و عاطفي است، احتمالاً عشق را نخواهد شناخت. احساساتي و عاطفي بودن صرفاً شکلي از گسترش خود است. لبريز از عاطفه بودن، عشق نيست؛ زيرا وقتي به احساسات شخص احساساتي پاسخ ندهيد، وقتي براي احساساتش مفري نباشد، چه بسا که همين شخص، ظالم هم ازآب دربيايد. آدم عاطفي را مي توان تحريک کرد و به جنگ و قتل عام واداشت. در وجود آدمي که داراي احساسات است و براي اعتقاداتش، اشک مي ريزد، يقين داشته باشيد که عشق جايي ندارد.

آيا بخشيدن، عشق است؟ در بخشش چه چيزي نهفته است؟ شما به من توهين مي کنيد و من از اين کار نفرت دارم و آن را از ياد نمي برم؛ آن وقت يا از راه اجبار و يا از راه پشيماني مي گويم: «شما را مي بخشم» که معنايش اين است که باز هم من، شخصيت اصلي بوده، اهميت خود را دارم و اين من هستم که شخص ديگري را مي بخشم. تا زماني که نگرش بخشندگي وجود دارد، من داراي اهميت ام؛ نه آن کس که تصور مي شود به من توهيني کرده باشد. پس در انباشتن و آنگاه دورريختن نفرت که به آن بخشندگي مي گوييم، عشق وجود ندارد. آن کس که عشق مي ورزد، بي شک با دشمني بيگانه است و دربرابر تمامي امور، بي اعتنا است. غمخواري، بخشندگي، ارتباط ميان مالکيت، حسادت و ترس؛ هيچ يک از اين ها عشق نيست. تمامي اين امور به ذهن مربوط مي شوند. تا وقتي که ذهن حکم است، عشق معنايي ندارد و حکميت او، صرفاً مالکيت به شکل هاي ديگر است. ذهن فقط مي تواند عشق را به فساد بکشاند و توانايي آن که عشق و زيبايي بيافريند، ندارد. شما مي توانيد درباره عشق شعر بگوييد؛ ولي شعر عشق نيست. 

وقتي احترام واقعي نباشد، وقتي به ديگري احترام نگذاريد- چه اين ديگري خدمت کارتان باشد و چه دوست تان- بي شک عشق وجود ندارد. آيا متوجه شده ايد که در نظر خدمت کاران تان و در نظر کساني که به اصطلاح «زير»دستان شما هستند، قابل احترام، دوست داشتني و بخشنده نيستيد؟ به بالادستان خود، به کارفرما، ميليونرها، کساني که خانه و عنوان هاي بزرگ دارند و کسي که مي تواند مقام بهتر يا شغل بهتري به شما بدهد و شما مي توانيد چيزي از او بگيريد، احترام مي گذاريد؛ ولي به زيردستان خود لگد مي زنيد و براي آن ها زبان خاصي داريد. بنابراين، عشق و احترام وجود ندارد يا در جايي که شفقت، دلسوزي و بخشندگي وجود ندارد، عشق وجود ندارد و چون بسياري از ما در اين حالت هستيم، وجودمان از عشق خالي است. ما نه محترم، نه شفيق و نه بخشنده ايم. ما به دنبال دارايي هستيم، از احساسات و عواطف لبريزايم، احساسات و عواطفي که به هر طريق مي توان آن ها را کشاند: براي کشتن، براي قتل عام يا براي متحد شدن براي يک قصد و نيت احمقانه و جاهلانه. دراين صورت، چطور عشق مي تواند وجود داشته باشد؟ زماني عشق را خواهيد شناخت که تمامي اين مطالب متوقف شوند و به پايان برسند؛ وقتي شما مالک چيزي نباشيد، وقتي صرفاً در سپرسپردگي خود براي چيزي، احساسات به خرج ندهيد. سرسپردگي اين چنين، نوعي التماس است؛ نوعي جست وجو براي يافتن چيزي به شکل ديگر است. آن کس که طلب مي کند، از عشق خبر ندارد. از آن جا که ازطريق سرسپردگي نيايش که شما را احساساتي و عاطفي مي کند به دنبال هدف و نتيجه هستيد، به طور طبيعي عشق وجود ندارد؛ بي شک هروقت احترام نباشد، عشق نيست. ممکن است بگوييد احترام قايل ايد؛ ولي اين احترام براي بالادست است، احترام براي خواستن چيزي است، احترام از ترس است. اگر احساس احترام در وجوتان مي بود، نسبت به زيردست و بالادست، هردو احترام آميز رفتار مي کرديد؛ حال که اين احساس را نداريد، پس عشق هم نداريد. به راستي چه بسيار کم اند آن ها که با گذشت و بخشنده اند! شما وقتي بخشنده ايد که  پاداش آن را دريافت داريد؛ وقتي شفيق هستيد که تلافي آن را ببينيد؛ وقتي اين ها ازميان بروند، وقتي اين چيزها ذهن شما را اشغال نکنند و وقتي که محتويات ذهن، قلب شما را پرنکنند، آن وقت عشق پا به ميدان مي گذارد و تنها چيزي که مي تواند ديوانگي و جنون فعلي دنيا را متحول کند، عشق است؛ نه نظام ها و نظريات، چه نظريه هاي چپي و چه راستي. شما وقتي به شکل واقعي عشق مي ورزيد که به فکر دارايي نبوده و حسادت و آزمندي نداشته باشيد و به ديگران احترام بگذاريد، شفيق و مهربان بوده، به همسر، فرزندان، همسايه و خدمت کاران بخت برگشته تان توجه داشته باشيد.

عشق چيزي نيست که بتوان فکرش را کرد؛ عشق پروردني و يا تمرين کردني نيست. تمرين عشق، تمرين برادري بازهم در محدود ذهن است. ازاين رو، عشق نام ندارد. وقتي که تمامي اين ها متوقف شود و وقتي عشق به وجود آيد، آن وقت خواهيد دانست که عشق ورزيدن يعني چه. بنابراين، عشق چيزي نيست که کميت داشته باشد؛ عشق يک چيز کيفي است. ما نمي گوييم: «من همه دنيا را دوست دارم»؛ بلکه وقتي بدانيد چطور يکي را دوست داشته باشيد، مي دانيد که چطور همه را دوست داشته باشيد. از آن جا که راه دوست داشتن يک نفر را نمي دانيم، عشق ما نسبت به انسانيت جعلي است. وقتي کسي عشق مي ورزد، يکي و بسيار وجود ندارد: فقط عشق وجود دارد. تنها درصورت بودن عشق، تمامي مشکلات ما حل خواهد شد و آن وقت است که شور و شوق و خوشحالي اش را خواهيم يافت. ))

 

منبع : اولین و آخرین رهایی نوشته ی کریشنا مورتی

ترجمه :دکتر قاسم کبیری

 

 

۲- اوشو:

 

 

(( عشق وجودت را تهی می سازد ...

تهی از رشک

تهی از قدرت طلبی

تهی از خشم

تهی از رقابت جویی

تهی از خودستایی و تمامی زباله های پیرامون آن .

در عین حال عشق وجودت را سرشار از آن چیزی می کند

که اکنون برای تو ناشناخته است .

وجودی مملو از رایحه . پر  از نور و لبریز از نشاط((

 

 

 

(( عشق به معناي آن است كه

تو ديگري را در ذات خود هدف بداني .

ديگري ، هرگز وسيله نيست .

وسيله پنداشتن ديگري ،

غيراخلاقي ترين عمل دنياست .

اين رهيافت ،

در واقع ، بنياد هرچه عمل بد است كه

در دنيا وجود دارد .

اگر ديگري و ديگران را

به مثابه ي وسيله فرض مي كني ،

پس بدان كه فساد تا مغز استخوانت نفوذ كرده است .

اما اگر ديگري را في نفسه هدف آفرينش مي داني

و برايش احترام قائلي ،

پس بدان كه بر طريق صواب هستي .

البته ديگران

در مقابل شيوه ي برخورد ابزارانگارانه ي تو

نسبت به خودشان

ساكت نخواهند نشست .

آنها روزي طالب سهم خويش

وجاي خويش خواهند شد .

تو دوست داري ديگري زنداني تو باشد .

تو او را به زنجير مي كشي ، گرچه زنجيري از طلا .

اما چه اطميناني به فردا هست ؟

ممكن است محبوب تو ، فردا تركت كند .

انسان نمي داند در لحظه ي آينده چه پيش خواهد آمد .

او خواهان دانستن اين موضوع است .

بنابراين ، به دنبال تضمين مي گردد .

او در جست و جوي اطمينان است .

اما كجاست اين اطمينان و چه نيازي به آن است ؟

فراموش مكن كه

همين تضمين و اطمينان است كه عشق را مي كشد .

به زن و شوهرهايي نگاه كن كه

عشق را قرباني سراب اطمينان كرده اند .

عاشق كه از معشوق سفته و مهر و امضاي وفاداري نمي گيرد !

عشق يا هست و يا نيست . شق سومي ندارد .

اين روزها شاهد پيوندهاي زناشويي كاغذي

بر بنيان عشق هاي نايلوني هستيم !

دوشيزه ي مكرمه ! آيا حاضري اين موجود بخت

برگشته ي سراپا نياز و عقده را

به اسارت دائم خويش درآوري !؟

به قول بزرگترها بعله !!

عشق كاغذي ،

به گل كاغذي مي ماند .

عشق حقيقي ،

شبيه گل واقعي است .

زنده است . مي بالد .

گل واقعي ،

حساس است . لطيف است .

گل واقعي ،

شكننده نيز هست .

عشق ، چالش آفرين است .

اما اگر خاطر تو مجموع باشد

و تو به مركز وجود خويش عنايت داشته باشي ،

اين چالش ها گام هاي عشق تو را تواناتر مي سازند .

چالش هاي زندگي ،

ريشه هاي هستي تو را عميق تر

و بال هاي حضور تو را در جهان ، گسترده تر مي كنند ))

 

منبع: عشق پرنده اي آزاد و رها نوشته ی اوشو

 مترجم مسيحا برزگر   

 

(( قانون برای کسانی است که ناآگاهند

عشق برای کسانی است که آگاهند .

 عشق قانون برتر است

 قانون از عشق فروتر است .

اخلاق گرایان قانون را دنبال می کنند

عشق را مردم مذهبی دنبال می کنند

 مذهب قانون نیست

                                                               عشق است   ((

 

منبع:

http://osho.blogfa.com

 

 

 

(( تو خواهان قدرتی تا آزار برسانی،

 

و گرنه عشق کافی ست،مهربانی کافی ست. ))

 

 

منبع : بشنو از این خموش نوشته ی  اوشو

ترجمه عبدالعلی براتی

 

 

 

۳-حافظ :

 

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد

 

 

عاشق و رند و نظر بازم و می گويم فاش

تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طريق رندی و عشق اختيار خواهم کرد

 

 

مرا تا عشق تعليم سخن داد

حديثم نکته ی هر محفلی شد

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست

بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش

 

حريم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستين دارد

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

 

به درد عشق بساز و خوش کن حافظ / رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

 

هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق

بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد

 

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل

 

 

ای که دايم به خويش مغروری

گر ترا عشق نيست، معذوری

گِرد ديوانگان عشق نگرد

که به عقل عقيله مشهوری

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل مي‏خواست كز آن شعله چراغ افروزد

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

 

 

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالي

كه خوش آهنگ و فرحبخش نوايي دارد

 

 

۴-مولانا

 

 

هر چه گويم عشق را شرح و بيان              چون به عشق آيم، خجل گردم از آن‏
گر چه تفسير زبان روشن‏گر است              ليك عشق بي‏زبان روشن‏تر است‏
چون قلم اندر نوشتن مي‏شتافت               چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت‏
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت          شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

مثنوي دفتر يكم (16- 110)

 

 

عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای

 

او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها

 

از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف

 

از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها

 

 

 

اندرو هفتاد و دو ديوانگي

با دو عالم عشق را بيگانگي

جان سلطانان جان در حسرتش

سخت پنهان است و پيدا حيرتش

تخت شاهان تخته‌بندي پيش او

غير هفتاد و دو ملت كيش او

بندگي بند و خداوندي صداع

مطرب عشق اين زند وقت سماع

در شكسته عشق را آنجا قدم

پس چه باشد عشق درياي عدم

زين دو پرده عاشقي مكتوم شد

بندگي و سلطنت معلوم شد

تا ز هستان پرده‌ها برداشتي

كاشكي هستي زباني داشتي

پردة ديگر بدو بستي بدان

هر چه گويي اي دم هستي از آن

خون بخون شستن محال است و محال

آفت ادراك آن قالست و حال

روز و شب اندر قفس در ني دمم

من چو با سودا ئيانش محرمم

دوش اي جان بر چه پهلو خفته‌اي

سخت مست و بيخود و آشفته‌اي

 

مثنوي دفتر سوم (29 _4719)

 

 

 

 

خوف نبود يزدان عزيز                                                پس محبت وصف حق دان عشق نيز 

وصف حادث كو وصف پاك كو                                          وصف حق كو وصف مشتي خاك كو

صد قيامت بگذرد وان ناتمام                                              شرح عشق ار من بگويم بر دوام

حد كجا آنجا كه وصف ايزدست                                                زانك تاريخ قيامت راحد است

از فراز عرض تا تحت‌الثري                                                  عشق را پانصد پرست و هر پري

مثنوي دفتر پنج (12- 2111)

 

 

چون زليخا در هواي يوسفي                                           عشق بحري آسمان بر وي كفي

گر نبودي عشق بفسردي جهان                                            دور گردونها ز موج عشق دان

كي فداي روح گشتي نامياب                                            كي جمادي محو گشتي در نبات

كز نيسمش حامله شد مريمي                                             روح كي گشتي فداي آن دمي

كي بدي بران و جويان چون ملخ                                            هر يكي بر جا ترنجيدي چو يخ

مي‌شتابد در علو همچون نهال                                                  ذره ذره عاشقان آن كمال

تنقيه تن مي‌كنند از بهر جان                                                         سبح‌لله هست شتابان

 

دفتر پنجم (59- 3853)

 

 

 

 

يكدمي بالا و يك دم پست عشق                                          گر به در انبانم دست عشق

نه به زير آرام دارم نه زبر                                                      او همي گرداندم بر گرد سر

بر قضاي عشق دل بنهاده‌اند                                               عاشقان در سيل تند افتاده‌اند

روز و شب گردان و نالان بي‌قرار                                               همچو سنگ آسيا اندر مدار

تا نگويدكس كه آن جو راكدست                                      گردشش بر جوي جويان شاهدست

گردش دولاب گردوني ببين                                                   گر نمي‌بيني نو جو را در كمين

دفتر ششم (13- 908)

 

 

 

زيركي زابليس و عشق از آدم است                                 داند او كو نيكبخت و محرم است

كم رهد غرقست او پايان كار                                                  زيركي سبّاحي آمد در بحار

نيست جيحون نيست جو درياست اين                            هل سباحت را رها كن كبر و كين

در ربايد هفت دريا را چو كاه                                                      وآنگهان درياي ژرفبي‌پناه

كم بود آفت بود اغلب خلاص                                        عشق چون كشتي بود بهر خواص

زيركي ظن است و حيراني نظر                                              زيركي بفروش و حيراني بخر

حسبي الله گو كه الله ام كفي                                          عقل قربان كن به پيش مصطفي

دفتر چهارم (8- 1402)

 

۵-سقراط :

 

نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتری بايد نهاد؛ چون عشق مبتلای ديوانگی است. اگر ديوانگی بد بود، در درستی آن ترديد نمی داشتم، ولی راستی اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگی به دست آورديم و مراد من آن ديوانگی است که بخشش الهی است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوری می کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامی داده اند، ديوانگی را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگی بخششی است الهی در حال آنکه هشياری جنبه ی انسانی دارد.

(فايدروس. دوره ی آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفی)

 

 

6-عهد جدید

 

 

«اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13).

 

 

7-نظامی

 

 

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشقست و ديگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی

اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانِ عالم

 

8-عطار:

پای در نه راه را پایان مجوی/ زانکه راه عشق بی‌پایان بود
عشق را دردی بباید بی‌قرار/ آن چنان دردی که بی درمان بود
گر زند عطار بی این سرّ نفس/ آن نفس بر جان او تاوان بود

چون نیست نهایت ره عشق/ زین ره نه نشان و نه اثر بود
هرکس که ازین رهت خبر داد/ می‌دان به یقین که بی‌خبر بود
زین راه چو یک قدم نشان نیست/ چه لایق هر قدم شمر بود
راهیست که هر که یک قدم زد/ شد محو اگر چه نامور بود
چندان که به غور ره نگه کرد/ نه راه رو و نه راهبر بود
القصه کسی که پیشتر رفت/ سرگشته‌ی راه بیشتر بود
بر گام نخست بود مانده/ آنکو همه عمر در سفر بود
وانکس که بیافت سرّ این راه/ شد کور اگرچه دیده ور بود

 

اگر در عشق می باید کمالت

بباید گشت دایم در سه حالت
یکی اشک و دم آتش ٬سوم خون

اگر آیی از این سه بحر بیرون
درون پرده ٬ معشوقت دهد بار

و گرنه بس که معشوقت نهد خار
و گر آگه نگشتی زین روایت
تو را دایم تمام است این حکایت

کلمه های موجود در ذهنم!:

 

 مطالب مرتبط :

 

عشق چیست

عشق،دوستی،صمیمیت

عشق ورزی


آخرين نوشته ها:

ما کاملیم،ما بهترینیم!!!
طبیعت زیبا و مشکلات آدمی
فرار از خلوت و تنهایی
غرور جوانی
سخنگوی همراه ِ من!
احساس شاعرانه و غمهای عظیم!
مهر و راستی برای پیشرفت
شاد زیستن به خاطر صداقت و پاکی
شناخت آزاد و هوش
ننگ بر افکار منفی و خشن
تغییر دیگران یا تغییر خود؟
خشونت،درگیری،عصبانیت
صداقت مطلق و آثارش(مطلبی برای همه)
مواجهه با مشکلات زندگی
خیر و شر،رقص قانون طبیعت


مطالب قبلي را نيز مطالعه فرماييد
+ ايمان روشنگر - نهم بهمن 1385ساعت 0:22   |   |   ارسال پيام |   داغ کن - کلوب دات کام