|
ناراحت و جدی و بزرگ منش! ،مردمی خندان و سهل انگار و کودک صفت! می دیدم.
مردمی پر از حرص و آز و دروغ و دورنگی که خواسته هایشان چشم هایشان را کور کرده است.باورها
و نگرش های نادرست آنها نسبت به زندگی آنها را کور کرده است و مانند ربات هایی به این طرف
و آنطرف می روند تا بالاخری روزی مرگشان فرا رسد.
دغدغه ی خودسازی و خودشناسی و حقیقت جویی وجود ندارد،بلکه همه در پی اطاعت اند،اطاعت
و پیروی و تقلید از هزار و یک چیز...
من از این جامعه مهربانی ندیدم.این جامعه به من ظلم های زیادی کرده است و در کودکی زخم هایی
بر روانم وارد کرده است.
زخمهایی که بر روان همه ی ما هست و ما آنها را فراموش کرده ایم.
بلای بزرگ جامعه ی ما مادی گرایی و توهم گرایی است که منشا همه ی اینها نادانی است.
اینکه انسان ها نمی دانند می خواهند چه کنند و نمی خواهند تصمیم بگیرند،نمی خواهند تحولی
در خود ایجاد کنند،بلکه می خواهند به وضع موجود ادامه دهند.به هر چه به آنها احساس خوبی
و آرامشی بدهد دست می یازند و بر عکس.
و بدون شک جامعه از تک تک ما انسان ها و رفتارهای ما تشکیل شده است.ما هر گونه که باشیم،
به سهم خود در شکل گیری جامعه نقش داشته ایم.و مهمتر اینکه هرگونه باشیم،دنیای اطراف ما و
در نتیجه وضعیت روحی و ذهنی ما هم با همان صورت خواهد بود.تصور کنید که اگر همیشه شاد و
آگاه و مهربان و اهل تساهل باشیم،در این صورت وضعیت محیط ارتباطی ما هم از رفتار ما تاثیر
خواهد پذیرفت و بدون شک بازتاب رفتارهای خود را در وجود خود خواهیم دید.