|
در اختیار ما قرار داده و ما فقط باید توانایی درست زیستن را داشته باشیم و قدر زندگی کوتاه و گذرا را
بدانیم.
ولی متاسفانه فرهنگ جنگیدن و زرنگ بودن و شرایط فوق العاده بر زندگی ها و جوامع حاکم شده.همه
فکر می کنند که ممکن است سرشان کلاه برورد و می خواهند زرنگ باشند،
درگیر و دار همین بازیها به یکباره می بینند که عمر تمام شده و حسرت روزهای گذشته را می خورند،
زندگی عمیقا خالی از مشکل است،مشکل از من و شماست،
آزاد و رها زندگی کنیم.
استعداد،بهترین منابع طبیعی و ... می گویند ما تافته ی جدا بافته ایم.
این تبلیغات کلان بر تک تک انسان ها اثر می گذارد و غرور کاذبی ایجاد می کند.حتی آدم های بی سواد
هم احساس دانایی می کنند.افراد در زندگی خیالی خود فکر می کنند چیز خوب و کاملی هستند و
حتی از حیوانات و انسان های سایر ملل هم برتر هستند،این دیدگاه غلط باعث می شود از تغییر و رشد
باز بمانند.
یک عامل مهم بسیاری از مشکلات مردم همین غرور کاذب است و اینکه فکر می کنند خوبند و فکر می
کنند دانا هستند و اینکه فکر می کنند برترند.
غافل از اینکه راه خیر و صلاحت و خوشبختی به همین راحتی ها بدست نمی آید و به تحولات و تلاش
های فردی نیازمند است.
ابتدا باید ضعف ها و نادانی ها و حقارت هایمان را شناسایی کنیم و بپذیریم تا بتوانیم به طور واقعی و
عینی به سمت قدرت و توانایی و بزرگی حرکت کنیم.
زمستانی و یا تصویر حمله ی بی رحمانی ی جانوری به جانور دیگر هم بدبختی وجود ندارد،حتی
حیوانی که که مورد حمله قرار می گیرد گریه نمی کند،غرغر نمی کند بلکه واکنش طبیعی نشان می
دهد،همه جا نوعی آزادی و زندگی و پویایی وجود دارد و همه چیز در حرکت و لذت سرشار.
در طبیعت زیبا و وحشی،خبری از مشکلات روانی و خودخواسته انسانی نداریم،خبری از ضعف روانی یا
افسردگی یا مشکلات مالی و خانوادگی و سیاسی نیست.
همه راحت و آزاد هستند،چون با طبیعت زندگی می کنند و خود را با اصل هماهنگ کرده اند و در
اصل،زندگی می کنند.
انسان که از مسیر طبیعی خارج شده،خرد را هم فراموش کرده است و درگیر انواع و اقسام مشکلات
و بدبختی های خودخواسته شده،بدبختی هایی که حاصل ضعف و عدم تعادل خودش است.
بده بستان ها برای بسیاری سخت است.
البته در مورد من این مسئله بر عکس است و همیشه دوست داشته ام فرصت هایی برای درون کاوی
داشته باشم،ولی فکر می کنم مهمترین دلیل فرار از تنهایی و مشغولیت دائمی اذهان،مشکلاتی باشد
که در درون خود انسان هست.مشکلاتی که در تنهایی فعال می شوند و فرد اراده و توان مواجهه را ندارد.
با مشغولیت ها می خواهیم آنها را فراموش کنیم.آنها را تسکین دهیم و متوقف کنیم،
مهم تر از آن باورها و پیش فرض هایی که این مشکلات را دوچندان می کنند.
بعد که بیشتر کند و کاو می کند می بیند که چیزهای بسیار مهمتری از "خود" و دغدغه هایش هم وجود
دارند و در مقابل قدرت هستی سر خم می کند!
تسلیم می شود و دغدغه های شخصی و منیت ها را رها می کند.و حاصل این تسلیم،مشاهده و
آگاهی بیشتر و بهتر است که خودش زمینه ساز خوشبختی و آرامش است.
{ البته جریان بالا در مورد خودم صدق می کرد و نسبت به تعمیم آن به دیگران اطمینانی ندارم! و منظور
از جوانی،خامی و بی تجربگی ست ;) }