|
چنین ذهنی نمی تواند به درستی کار کند.
به خروجی های این ذهن نمی توان اعتماد کرد،
باید سکوت را فهمید،
و به فکر پالایش درونی بود.
آیا تلاش ها و شکست ها و همه ی قیل و قال زندگی ما،با مرگ نابود خواهد شد و همه موجودات بعد
از مرگ،به صورتی یکسان در خواهند آمد؟
آیا بی اعتباری ظاهر زندگی،می تواند دلیل بی اعتباری حقیقت زندگی باشد؟
مثلا ما به راحتی می توانیم کسی را بکشیم و هستی را از او بگیریم،چه ضعیف و بی اعتبار است
هستی های انسانی و حیوانی.
یا شاید به هر کاری که دوست داریم،می توانیم دست بزنیم و شاید به خاطر زرنگی خودمان،از نتایج
بد آن هم مصون بمانیم!
ما در زندگی ظاهری می توانیم به هر کاری که دوست داریم دست بزنیم،
ولی آیا این،در سرنوشت پس از مرگمان موثر خواهد بود؟
اصلا بعد از مرگ دارای هستی خواهیم بود؟
آیا نتیجه ی زندگی ِ خود را در هنگام مرگ مشاهده خواهیم کرد؟! یا مرگ برای همه یکسان است؟
در مقابل همه ی این شک ها و تردید ها و تضاد ها،انسان به سمت خودسازی و خودشناسی و
اندیشه ورزی و شناخت حرکت می کند و ناگزیر به پالایش و خلق دوباره ی خویشتن مبادرت می ورزد.
اینجاست که انسان شک می کند،متوقف می شود و از منیت ها دور می گردد.
اینجاست که باید بتوانیم خود را برای درک حقیقت ـ آفرینش و زندگی و مرگ آماده کنیم.
آخر اگر حقیقت قابل انتقال بود، همگان در شادی و خوشبختی زندگی می کردند،هر کس باید خودش را
برای دریافت حقیقت پالایش و بازآفرینی کند.
اینجاست که زندگی به یک مبارزه ی بزرگ و یک راه روشن و عظیم تبدیل می شود.
تمام تمرکزش را بر چیزهای بیهوده و کوچک و بی اهمیت گذاشته،
و به خاطر بسیاری از همین چیزهای کوچک و توهمات و شناخت نادرست،دچار رنج و عذاب می شود،
این بشر،
ادعای برتری و شناخت و معرفت هم دارد،
او فکر می کند که بهترین موجود روی زمین است،
و در عین حال خود را بر حق می داند و با اطمینان کامل به راهش ادامه می دهد.
بشر با نادانی ها و وحشی گری هایش،روی حیوانات را سفید کرده است!
نه عزیزان،
مجازاتی وجود ندارد.
اگر مجازاتی وجود داشته باشد،
رنجی ست که به خاطر اندیشه ها و رفتارهایمان متحمل می شویم.
رنجی که خودمان آن را ساخته ایم.
ما در زندگی آزادیم،ولی از نتایج اندیشه ها و رفتارهایمان در امان نخواهیم بود.
اگر آزاد برسانیم، آزار خواهیم دید،
و از آزار دیگران،خودمان هم آسیب خواهیم دید.
این مسائل،با آگاهی و مراقبه،قابل مشاهده هستند،
ما به صلح و آرامش نیاز داریم.
با ناآگاهی ها و منیت ها و بچگی ها نمی تواند روابط ایده آلی داشت.
جیزی که به سلامت روابط کمک می کند،آگاهی و خرد ایده آل است نه صرفا انسان های ایده آل.
باید درد ها و رنج ها را با دل و جان چشید،
تا از اسیب پذیری و ترس کاسته شود.
باید درد بکشیم تا از خواب غفلت بیدار شویم،
تا از عادت ها خارج شویم و روند آگاهی را سرعت بخشیم،
و از غرور و خودبینی جدا شویم.
درد و رنج برای بزرگی و پالایش و آگاهی،لازم است.
چون نمی توانیم به طور کامل آنها را درک کنیم،
ما در مور هیچ انسانی(به جز خودمان! ) اطلاعات کامل و مستقیمی نداریم.
پس باید به مسائل آگاه باشیم،نه اینکه از خودمان غافل شویم و به تقبیح دیگران بپردازیم.
در ضمن باید از خودمان بپرسیم که قضاوت کردن و زیر سوال بردن دیگران چه فایده ای دارد؟!
جز اینکه می خواهیم ضعف ها و رنجهای خود را نادیده بگیریم؟
ما می توانیم رفتارها ،گفتارها و اندیشه های دیگران را نقد کنیم.ولی زیر سوال بردن اشخاص،
نشانه ی نادانی و ضعف ماست.
در ضمن قضاوت نکردن در مورد دیگران،به آرامش و تمرکز خودمان هم کمک می کند.
است،مانعی برای شناخت مستقیم می باشد.چون مفاهیم از گذشته اند و اطلاعات گذشته ما را از
لحظه ی حال و مسئله ی کنونی و شناخت مسائل باز می دارند.
جدا از این،بیخ و بن تجربیات گذشته و مفاهیم و داده هایی که از آنها حاصل شده،مشخص نیست.
یکی از ضعف های ذهنی هر فرد،این است که تمی تواند با مسئله و رویدادی به طور مستقیم روبرو
شود و برای شناخت و حل آن،به گونه ای حقیرانه از مفاهیم و خاطرات و باورهایی که در ذهنش
موجود است،استفاده می کند.
این تفکر دست دوم است،این روش شناخت،معیوب و ضعیف و نشخوار گونه است.
یکی از بزرگترین مشکلات هر انسانی،عدم توان تجربه و اندیشه ی مستقیم و آزادانه است.