|
هستی است.
هر تمدن و اندیشه و مذهبی،باید در راستای طبیعت حرکت کند و هر انسان و تمدنی هم باید در راستا
و هماهنگی با طبیعت،در راه تکامل قدم بردارد.نه چیزی جدا و خودساخته.
وقتی که اندیشه و مرامی از طبیعت دور باشد،از کل هستی هم دور خواهد بود.
پس شناخت آزاد از طبیعت و هستی ضروری است. و راهی جز راه هماهنگی و یگانگی با طبیعت و
هستی وجود ندارد.
انسان فقط جزء بسیار کوچکی از هستی است و باید از غرور و شناخت کاذبش دست بردارد.
انسان باید از چیزهای ساختگی و منیت ها دور شود و در سایه ی طبیعت، آزادی و تکامل و آفرینش
را تمرین کند.
جوامع و فرهنگ ها آنقدر قوی نیستند که انسان را در آغوش بگیرند و به سمت سلامت حرکت دهند.
پس انسان برای درمان روان خود و رسیدن به آرامش،به دنبال داروهایی است.
سیگار یکی از داروهایی است که به عوام آرامش می دهد و یار و همدم و بهانه و بازیچه ی آنهاست.
آنها مقصر نیستند،
آنها خود درمانگر و آگاه ، پرورش نیافته اند.
توهم جاودانگی،
مغزم را در نخواهد گرفت.
من هر روز،
کمی می میرم!
تا به آلودگی عادت نکنم.
این راه به جایی ختم نمی شود.این راه،راه رنج و سرگردانی ست.
این راه روشن نیست و باید از آن ترسید.
ما باید دانسته ها و پیش فرض های خود را فراموش کنیم و با تکیه بر آزادی و خردورزی به دنبال زندگی
والا و ارزشمند باشیم.زندگی که بتوان به آن افتخار کرد.
زندگی که شاد و بدون رنج است و انسان پادشاه و خالق خویش است.زندگی که پر است از درس هایی
برای خودسازی و خودشناسی و شناخت حقیقتی.
زندگی که با آزادگی و بی طرفی همراه است.
نوعی از زندگی که موقعیت خودمان در هستی مشخص شود و با آرامش و در راه روشن قدم برداریم،
نه اینکه به تقدیر و عادت های خود بسنده کنیم و دو سه روزی را گوسفند وار مردگی کنیم!
حواسمان باشد که با چیزهای مختلف سرگرم نشویم و از مسائل اساسی زندگی غافل نشویم.
اینطور نشود که مثل کودکی که هر روز به دنبال اسباب بازیهای جدید است،سرگرم بازیها شویم.
بیهوده خود را محصور قاعده های دیگران نکنیم،بیهوده خود را اسیر نادانی های دیگران نکنیم.
در مسیر زندگی اسباب بازی ها زیادند.پارک های سرگرم کننده هم زیادند.مسائل بیهوده آنقدر زیاد
هستند که براحتی وقت ما را تلف کنند.
زندگی می تواند بیهوده و زود گذر باشد،یا والا و ارزشمند.انتخاب با خودتان است.
ولی واقعیت این است که به زودی ِ زود در بستر مرگ خواهیم بود،
پس باید بسیار جدی بود و به مسائل مهم اندیشید،
باید به فکر تحول بود.
رویایی که اکنون قابل پذیرش نیست،
رویایی که اکنون قابل درک نیست،
و شاید بعد از گذشت آن هم،نتوانیم درکش کنیم!
غمش کجا و غصه اش کجاست؟
آنکس که خرد را شناخت،
چگونه نگران تواند بود؟!
آنکس که بزرگی را دید،
کجا بچگی را می بیند؟
وقتی که از زندان ذهن و باورهایی که اسیرتان کرده بود، رها شدید،
وقتی که به خلا و آزادی و سکون اعتماد کردید و به نظاره ی خویش برخواستید،
مزه ی آن شادی بزرگ را خواهید چشید،
قدم در راه بی بازگشتی خواهید گذاشت.
راهی که حقیقت، تسخیرتان خواهد کرد
باشد که همه ی ما به سمت رهایی و شناخت حرکت کنیم.
هیچ چیز برای گفتن وجود ندارد.
اگر بتوانید این را درک کنید،
به سکوت ذهنی خواهید رسید.
دانستن ها برایتان بی معنی خواهد شد،
تشنگی ها برایتان بی معنی خواهد شد.
دانش حقیقی این است که درک کنید چیز ثابتی وجود ندارد که قابل دانستن باشد!
این شروع زایایی و آفرینش است.
این شروع خردورزی خواهد بود.
این شروع آزادی و درک حقیقت خواهد بود.
هر چیزی را که به دست بیاوری،
به هر چیزی که می رسی،
به زودی:
به توهم ِ آرزویت پی می بری.
از راه دور همه چیز زیباست.
وقتی که خودت را نیافته باشی،
به دنبال زیبایی حیرانی...