|
در شرایطی که شما از کودکی تا کنون،از یک فرهنگ غنی و خردمندانه تغذیه نکرده اید،ذهن شما
دارای ساختمان مناسبی نیست.ذهن شما به خاطر عدم وجود یک فرهنگ قوی،فراگیر و خردمندانه
که در تمام ارتباطاتی که در جامعه دارید،از شما حمایت کند،آشفته و معیوب شده است.در این شرایط
نمی توانید به عملکرد و خروجی های ذهنتان اعتماد کنید.
وقتی که به جای خرد،افکار احمقانه و تاریک در روح و روان یک جامعه نقش اصلی را بازی کند،رنج ها
و غم ها زیاد می شوند.مردم با هم درگیر می شوند.تضاد به وجود می آید.زندگی بسیار سخت می
شود.جامعه از شما حمایت نمی کند و شما ناچارید که برای دوای دردهای خود به وسائلی همچون
دخانیات،مواد مخدر،الکل،سکس،پول،تجملات،قدرت و مقام،خشونت و ... پناه ببرید.چاره ای
نیست،جامعه از شما حمایت نمی کند و شما مجبورید که از این وسائل استفاده کنید.
وقتی که یک فرهنگ خردمندانه و آزادی خواهانه در جامعه وجود نداشته باشد،غم ها و رنج ها زیاد
می شوند.بدبختی گسترش می یابد.بدون شک شما احساس تنهایی خواهید کرد.احساس بدبختی
خواهید کرد.چون فرهنگی که روشن و خردمندانه نباشد،به طور حتم در طی چرخه ی رشد ِ خود
تضادهای زیادی ایجاد خواهد کرد.
ولی اگر یک فرهنگ قوی و روشن و خردمندانه وجود داشت و از شما حمایت می کرد،آرامش و صلح در
درون شما به وجود می آمد و از رنج ها و غم ها دور می شدید.
وقتی که شرایط جامعه مهیا و ایده آل نیست،هر کسی مسئول حمایت و پرورش خودش است.
هر کسی باید خودش با خودباوری، سرنوشت خود را بازتعریف کند.
در این شرایط نباید منتظر بنشینید،هر کسی باید خودش دست به کار شود و روند تغییر و بازآفرینی خود
را شروع کند.
جوامع همواره زندان های یزرگی برای بهره کشی ِ قدرتمندان بوده اند.مکانیزم جوامع در جهت
استثمار توده ها و عقب نگه داشتن آنها شکل گرفته است.هر پیشرفت و تجددی هم در چارچوب
همین عقب افتادگی های ریشه ای صورت می پذیرد.جوامع برای رشد حقیقی انسان آماده
نیستند،جوامع خردمندانه اداره نمی شوند.فرهنگ یا روح و روان جامعه بر اساس آزادی و خرد شکل
نمی گیرد.
این فضا انسان را به سمت خوشبختی حرکت نمی دهد.مگر اینکه شما خودتان عزم خود را جزم
کنید.خواص مجبورند خود را از جامعه جدا کنند و از آلودگی های جامعه دور شوند و عطای جامعه را به
لقائش ببخشند.
بیشتر جوامع کنونی از طبیعت و زندگی طبیعی دور شده اند.این فضا ،فضای زندگی حقیقی نخواهد
بود،در این فضا حقیقت زندگی پنهان خواهد ماند،چون بر اساس چیزهای ساختگی بنا شده است.
این فضا،فضای مردگی ست،فضای ندگی نیست،فضای اسارت است...
عدم تمایل به از دست دادن باورها و عقاید و چارچوب ها و باید ها و نباید ها و تمایلات و آرزوها و
همه ی مسائل مر بوط به یک انسان،مترادف است با عدم تمایل به تغییر و تحول و بهبود،
مترادف است با عدم تمایل به پیشرفت فکری و ذهنی،
مترادف است با عقب افتادگی،کهنه گی،هرزگی و پوچی،
مترادف است با انتظار برای مرگ،
مترادف است با دل سپردن به رویای دیگران و سرنوشتی که جامعه برای ما مشخص کرده است.
خشونت اجدادمان،
در رگهای ما جاری ست.
چگونه مهربان باشیم؟
ما وارث نادانی های گذشتگانیم.
خون نادانان در رگ هایمان جاری ست
و خود را دانا می پنداریم.
ما انسان ها برابر بودیم
اجداد طمع کار،سهم خواهی کردند
و سرزمین هایی ایجاد شد
و افکار و مرام هایی...
و اکنون همه جدا و تنهاییم.
و نفرتی عظیم بر ما سایه افکنده است
ما بردگان توهمات دیگرانیم.
خون اجدادمان در رگ های ما جاری ست.
در شهر من محبت شناخته شده نیست.
برای مردمی که پر از خشم هستند،
برای اینها که باورهای زیادی دارند،
برای این عقده ای ها،
خون و پول شاید دلیلی برای محبت باشد.
در شهر من نمی توانی خندان و مهربان باشی،
چون همه یک جور دیگر به تو نگاه می کنند.
علامت های توقف زیاد است،
مردم افکار عجیبی دارند...