|
زندگي ِ ظالم و خواب و خيال را
شورشي عظيم بايدش،
بپاخيز اي برادر،
فرصت اندک است،
تحولی عظيم بايدت.
انسان بي هويت و گم گشته بود،
هويتي به او دادند،
به سمتي حركت كرد.
به او باور و اطميناني دادند،
اكنون خيالش راحت است،
مي تواند به ناداني هايش ادامه دهد،
معماي زندگي حل شده،
خيالش راحت شده،
مي تواند راحت بخوابد.
مي تواند توجيه كند،
مي تواند فراموش كند،
چشمانش را ببندد،
او هويت دارد،
خيالش راحت است.
او ضعيف است،
نمي تواند بدون هويت زندگي كند،
نمي تواند بدون باور زندگي كند،
دست از سرش برداريد،
آزادي نمي شناسد،
آرامش مي خواهد،
امنيت مي خواهد،
مي خواهد بخوابد.
غم هاي عظيم ازِ من،
بازي هاي كودكانه از شما.
حيرت هاي غريب از من،
باورهاي عجيب از شما.
بيگانگي از من،
دوستي از شما.
من،
اينجا،
كنار زندگي،
خارج ازِ گود،
تماشا از من،
تمنا از شما.
شما زماني نادان بوده ايد و به اصطلاح بي سواد.ولي اكنون داراي تحصيلات آكادميك هستيد و كتاب
هايي خوانده ايد و دانشي جمع كرده ايد.به اصطلاح باسواد شده ايد و به خودتان افتخار مي كنيد و در
برابر نادانان حس خوبي داريد و احساس رضايت مي كنيد.
اگر تمام دانش هاي دنيا را هم در ذهن خود ذخيره كنيد يا موفق به دريافت همه ي مدارك دانشگاهي
شويد،باز هم ذهن شما همان ذهني ست كه ديگران و گذشته و محيط آن را پرورش داده اند.ساختار
ذهن شما همان طور باقي مانده.شما ساختار ذهن خود را عوض نكرده ايد.شما هنوز تحت كنترل
ذهني هستيد كه منبع حماقت و ناداني است. شما هنوز در حال رفتن و جستجو و خواستن ايد!
كافي ست كمي شجاعانه نگاه كنيد.خودتان را گول نزنيد.چون بايد جدي باشيم و زندگي خود را در
حماقت و ناداني نگذرانيم.
شما هنوز با توجه به پيش فرض ها و باورها و اعتقادات و افكار و تجربه ها و تمايلات خود زندگي
مي كنيد و از زندگي حقيقي و آزادانه دور هستيد.
شما هنوز با پيش فرض ها و ترس هايتان زندگي مي كنيد،
شما هنوز با حماقت هايتان زندگي مي كنيد،
شما هنوز ناقص ايد.
ولي من آن دانش و ابزاري را ستايش مي كنم كه انسان را رها تر كند و او را از دايره ي ذهن ِ ناقص
خود خارج كند.
هر چقدر كه دانش بيشتر مي شود،لذت و آرامش و احساس امنيت و قدرت هم بيشتر مي شود و در
نتيجه امكان ادامه ي روند فعلي بيشتر مي شود.
يك مثال:فكر مي كنيد كه كسي كه بعد از دريافت مدرك دكترا يا مهندسي،در اين جا و آن جا به اسم
خود يك پيشوند دكتر يا مهندس اضافه مي كند انسان خرمندي ست؟ او هنوز دچار تضادها و
كمبودهاي دروني ست و سعي مي كند با وسايلي خود را ارضاء و آرام كند.او بدون آنچه به دست
آورده احساس كمبود مي كند و به اين داشته ها نيازمند است.خوب دقت كنيد،نيازمند است.
يك مثال ديگر:يك استاد ِ فلسفه، مذهبي است و در برنامه ها و فعاليت هاي خود گرايشات مذهبي
دارد.
يك استاد ِ فلسفه، ضد مذهب است و هميشه بر ضد مذهب صحبت مي كند و اين بخشي از فعاليت
اوست.
يك استاد ِ فلسفه هم از اين گرايشات به دور است و در مورد مذهب فعاليتي ندارد.
يا مثلا يكي داراي فعاليت هاي سياسي و ديگري اجتماعي و يا كسي را مي بيني كه فعاليت خاصي
ندارد.
در مورد رشته هاي ديگر نيز به همين صورت است.فقط كافي ست كمي دقت كنيد.يك استاد علوم
سياسي در مورد يك حكومت نظر موافقي دارد و فعاليت هايي دارد.يكي را مي بيني كه دقيقا بر
عكس است و فعاليت هاي منفي دارد.يكي را مي بيني كه از فعاليت هاي سياسي به دور است و
فقط به تدريس مشغول است.
مي بينيد كه دانش و تحصيلات نقش چندان مهمي در گرايشات يك فرد ندارد و چيزهاي بسيار
مهم تري وجود دارد و تاثيرگذار است.
زندگي بازي هاي زيادي دارد.شرايط و رخدادهاي زندگي اراده ي انسان ها را خلق مي كند.ولي شما
از جزئيات بگذريد و براي جزئيات اصالتي قائل نباشيد.زندگي پر است از انسان نادان و ترسو و اسير.
فرد در مسير اراده ي ذهن حركت مي كند و طبيعي ست كه ذهن از دانش بر عليه خود استفاده نمي
كند.
ولي وقتي كه انسان پيش فرض هاي خود را به طور كامل فراموش مي كند و در مسير رهايي و
خودسازي و خودشناسي حركت مي كند،اندك اندك كنترل ذهن را به دست مي گيرد و ذهنش روشن
و تحت كنترل قرار مي گيرد.
آنگاه است كه انسان به سمت درك و زندگي حقيقي و دنياي آزادي حركت مي كند.
در مسير ِ زندگي،
هر چقدر كه اوج مي گيري،
چيزها را كوچكتر مي بيني،
و اين از حماقت ِ توست.
نه تو بزرگ شده اي،
و نه آنها كوچك،
فقط فاصله ي شما بيشتر شده.
ولي راهيان ِ راه ِ رهايي،
آنقدر اوج مي گيرند،
كه نه كسي را مي بينند،
و نه كسي آنها را مي بيند.