|
اشعار زيباي خيام ِ خردمند را حتما بخوانيد و آزادانه بينديشيد:
ای بیخبران شکل مجسم هيچ است
وين طارم نهسپهر ارقم هيچ است
خوش باش که در نشيمن کون و فساد
وابستهی يک دميم و آن هم هيچ است!
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ
شمع طربم ، ولي چو بنشستم ، هيچ
من جام جمم ، ولي چو بشكستم ، هيچ
با يار چو آرميده باشي همه عمر
لذات جهان چشيده باشي همه عمر
هم آخر كار رحلتت خواهد بود
خوابي باشد كه ديده باشي همه عمر
رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نه حق نه حقيقت ، نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان که را بود زهرهی اين؟
انسان به توجه نياز دارد.بالاخره بايد خودي نشان دهيم.بايد چيزي براي گفتن داشته باشيم يا نه؟!
بايد به گونه اي جلب توجه كنيم.بايد مزيتي داشته باشيم يا نه؟!
البته آدم گاهي احساس مي كند كه به آزادي نياز دارد.گاهي احساس مي كند كه تحت فشار است و
براي خلاصي از اين وضع بايد قدري خود را آزاد حس كند،بايد كمي اعمال قدرت كرد،بايد خودي نشان
داد.
بالاخره ما هم كسي هستيم،ما هم شخصيت و اهميتي داريم!
متمايز بودن هم بد نيست.آدم احساس قدرت و بزرگي و برتری مي كند .
يعني چه،چرا بايد زور بالاي سرمان باشد؟ آدم عقده اي مي شود.چقدر زور مي گويند.مگر من آدم
نيستم؟نافرماني هم لذتي دارد.
بخصوص زماني كه كمبود محبت در زندگي احساس مي شود،لازم است كه جلب توجه صورت گيرد.به
شما چه ارتباطي دارد؟
نمي دانم چه مي گوييد،بيشتر مردها كه خوششان مي آيد،البته بعضي ها هم انگار ديوانه اند!
البته يكي هم مي گفت با "حجاب"،احساس بهتري به او دست مي دهد.
به هر حال مهم اين است كه انسان احساس خوبي داشته باشد.مهم اين است كه خود را ارضاء كند
يا اينكه احساس آرامش كند،حال با تمايز،اطاعت يا نافرماني.
اصلا من مي گويم وقتي درونمان را نمي بينند،چه فرقي مي كند كه درونمان زيبا باشد يا زشت.درون
كه ديدني نيست،پس بايد ظاهر زيبايي براي خودمان دست و پا كنيم يا خلق و خوي زيبا! يا چيزهاي
عرضه كردني ِديگر.
البته نظر ديگري هم هست،اينكه وقتي آدم در درونش چيز جالبي نداشته باشد،مجبور است با
وسايل ِ دنياي بيرون، خودي نشان دهد و به گونه اي خود را آرام و راضي نگه دارد و احساس
خوشبختي كند.
حرف براي گفتن زياد است،ولي متن كه بلند شود ديگر كسي حوصله ي خواندن ندارد.البته متن بالا را
از زبان یک دختر نوشتم!
دانش مي تواند به نادان،دانايي! ببخشد.دانش مي تواند درون ِ زشت را پنهان كند و زيبا جلوه دهد.
دانش مي تواند درون ِ تهي را پر كند!
دانش به نادان اطمينان مي دهد،او را آرام مي كند.
نادان نادان مي ماند و از دانش خود لذت مي برد.
نادان نادان است،هر چند درونش را با دانش پر كرده باشد.زشت زشت است،هر چند با دانش خود را
زيبا كند.
هاي نور
تو عامل همه ي توهماتي
تو تاريكي را از نظرها پنهان مي كني
تو زشتي ها را زيبا جلوه مي دهي
تو عامل نابرابري ها هستي
همه چيز برابرند،
ولي وقتي تو مي آيي همه چيز نابرابر مي شوند.
تو چشم ها را كور مي كني
تو زشت! را زيبا جلوه مي دهي
وقتي تو ميايي تاريكي جايش را به رنگ ها مي دهد
و رنگ ها مي آيند و خيال پردازي شروع مي شود
تو عامل همه ي توهماتي.
و اينك زندگي،
تجمع ِ توهمات.
بوي توهم،
تهوع دائمي.
زنجير اسارت،
نويد رهايي.
احمقانه ترين بازي،
مخصوص كودكان.
نمايش ديوانه وار ِحماقت،
كوري به دنبال نور.
ققنوس ِ آزادي،
بر بلنداي آسمان ِ حقارت،
نويد رهايي...
اسارت در زمان،
اسير كهنه و تازه.
درون تهي،
تجاوز،
رنج،
تقليد،عادت،
آرامش.
درون تهي،
معناي زندگي،
رنج،
من،
شخصيت،
توهم،
آرامش.
درون تهي،
معناي زندگي،
رنج،
دانش،
باور،
توهم،
آرامش.
درون تهي،
نياز،
رنج،
وابستگي،
ارضاء،
آرامش.
درون تهي،
نياز،
رنج،
تجاوز،
نياز،
تجاوز،
آرامش.
درون تهي،
ابهام،
اطمينان،
آرامش.
درون تهي،
رنج،
نا آرامي،
خشم و نفرت،
آرامش.
خوب فكر كن...
چقدر عادلانه،
سرنوشت ِ همه مون مرگه
كاملا عادلانه.
عمرمون هم توهمي كوتاه،
كه همونم به غفلت مي گذره،
پس نگران نباش،
همه چيز عادلانه ست.
البته ظاهرا.
اوه، سرتو نبر زير ِ برف
دير و زود داره،سوخت و سوز نداره
يه روز مرگ مياد سراغت،
البته خيلي زودتر!
خيلي نزديكه...
حتي تو هم يه روز مي ميري!
حتي توهم هم روزي مي ميره!
سرنوشتت مرگه،
مي فهمي؟!
انسان ها به هر طريقي مي خواهند به زندگي خود معنا و زيبايي بدهند.انسان ها اگر خود را به جايي
وابسته نكنند،احساس بدبختي و تنهايي خواهند كرد.انسان ها نمي خواهند خود را تنها و بدبخت ببينند
و با وسايلي تلاش مي كنند خود را خوشبخت و آرام كنند.هر وسيله اي كه آنها را آرام كند،به آنها
احساس خوبي بدهد،به آنها شخصيت! بدهد و بتوانند با آن احساس خوشبختي و آرامش كنند.نمي
دانم اگر اين وسايل نبودند،انسان ها چه مي كردند؟اگر روزي به يكباره تمام اين وسايل را از دست
بدهند،چطور مي توانند خود را شاد و خوشبخت ببينند؟
اگر واژه ها و گروه ها و مكتب ها نبودند بدبختي هاي انسان ها بيشتر مي شد.اگر آن واژه های
مقدس،آن واژه هاي آرام بخش نبودند،ها چطور به حماقت ِخود ادامه مي دادند؟! زندگي انسان ها
بي معني ميشد.زندگي قابل تحمل نبود.چطور مي توانستيم مسائل و مشكلات را توجيه كنيم؟
اگر دنيايي در پس ِ اين دنيا نبود،نيكي و بدي چطور توجيه و تبليغ مي شد؟چطور مي توانستيم از
جاودانگي ِ خود مطمئن شويم؟
اگر لذت ها و خوشي ها نبود،چطور مي شد رنج هاي زندگي را تحمل كرد؟
اگر خوراك و سكس نبود،چطور مي شد آرام گرفت؟!
اگر مذهبي وجود نداشت چطور مي شد احساس بدبختي نكرد؟چطور مي توانستيم سرپا بمانيم؟
چطور مي تتوانستيم رو پاي خود بياستيم؟چطور مي توانستيم خودكشي نكنيم؟!
اگر شخصيت و هويتي نداشتيم چطور مي توانستيم زنده بودن خود را تحمل كنيم؟چطور مي توانستيم
باورها و چارچوب هاي جامعه را بپذيريم؟چطور مي توانستيم اسير جامعه بمانيم؟!
چطور مي توانستيم به زندگي و زنده ماندن ادامه دهيم؟
اگر نمي توانستيم فرزندي داشته باشيم،به چه اميدي زندگي مي كرديم؟به دنبال چه هدفي مي
گشتيم؟!
اگر تاريخ و تمدن و گذشته اي نداشتيم،چطور مي توانستيم روي پاي خود بايستيم و چگونه با
ترديد هاي زندگي روبرو مي شديم؟چطور مي توانستيم راه خود را پيدا كنيم؟!
اگر روحيه ي بت پرستي و شخص پرستي نداشتيم،چطور مي توانستيم از نيكي ها و عشق و محبت
سخن بگوييم؟چطور مي توانستيم از نياز ِمحبت كردن و مورد محبت واقع شدن ارضاء شويم؟چطور
مي توانستيم با ترديد هاي زندگي روبرو شويم؟چطور مي توانستيم زندگي و وجودمان را توجيه كنيم؟
اگر اعتبار و شهرت و جايگاهي ميان مردم نداشتيم،چطور مي توانستيم كمبودها و عقده ها و بدبختي
ها و رنجهاي خود را فراموش كنيم؟
اگر طبقه اي وجود نداشت،چطور مي توانستيم انگيزه اي داشته باشيم؟! چگونه مي توانستند ظلم و
ستم را توجيه كنند؟!
چطور مي توانستند حس ِقدرت طلبي مردم را ارضاء كنند؟چطور مي شد مردم را فريب داد؟
اگر واژه ها نبودند،چطور مي توانستيم در آغوش توهمات آرام بگيريم؟
اگر زيبايي نبود،چطور مي توانستيم رنج ها را فراموش كنيم؟چطور مي توانستيم شاد باشيم؟چطور
مي توانستيم تاريكي را نبينيم؟!
اگر شادي ها و خوشي هاي خيالي و گذرا نبودند،چطور مي توانستيم آرام بگيريم؟چطور مي توانستيم
رنج هاي زندگي را فراموش كنيم؟
اگر ايمان و اطميناني نبود،چطور مي توانستيم به زندگي ِ تكراري ِ خود ادامه دهيم؟
اگر عادت و تكراري نبود،چطور مي شد زندگي را تحمل كرد؟!چطور مي شد بهره كشي كرد؟چطور مي
شد آزار رساند؟چطور مي شد لذت برد؟!
اگر وابسته نبوديم،چطور مي توانستيم زندگي را بپذيريم؟!
همه ي وسايل شادي بخش، توهمي زودگذرند.جز آن گوهري كه درونت هست.جز خودت كه مي تواني
از هستي ات شادمان باشي.دنياي بيرون به تو شادي و خوشبختي نمي دهد،اگر هم بدهد خيالي
و قراردادي و زودگذر است.
جز آزادي كه عين شادي ست.شادي ِحقيقي و پايدار با آزادي رابطه ي عميقي دارد.آنگاه كه به واهي
بودن ارزش هاي دنياي بيرون پي ببري،ارزش آزادي از قيد و بندها را نيز در خواهي يافت.
نويدت مي دهم به خوشبختي،
خوشبختي ِ حقيقي،
آزاد و به دور از توهم ِ واژه ها!
اگر آزادي را دريابي و به خودت تكيه كني،
و خرد را فراموش نكني.
خردي تمام و عيار و بدون دخالت تمايلات و باورها و پيش فرض ها.ديدي منطقي و جبري و مسقيم.
آه چه گويم كه احمق ها نمي فهمند
و دانايان،
مي دانند.
زندگي،
به اسارت مي گيرد،
بيداري نمي خواهند.
*
براي همه ي بودن ها
براي تك تك نفس هايم
واژه ها را كشتم
حتي مقدس ها را
و به جايش ترديد
وجودم را فرا گرفته
بدون ِذره اي ترديد...
ولي آزادترم
ديگر گرفتار توهم واژه ها نمي شوم
"انسان" را كشتم
چرا برايم اسم گذاشتند؟!
"خدا" هم رفت
بايد از واژه ها گذشت
تا كمي آزادتر شد
"دوست" هم رفت
آنجا كه كسي را غريبه مي پنداري
آنجا كه غريبه ها اهميتي ندارند
"زندگي" هم محو شد
و جايش آزادي!
زنداني! درك نمي كند
كسي كه آزادي نمي فهمد،
در زندان! خواهد ماند.
كسي مرا مي فهمد؟
اينجا همه چيز آزاردهنده است.
همه چيز تكراري ست،
اگر به توهمات تن ندهي.
اگر هوشيار باشي،
زندگي قابل تحمل نيست.
همه شعر ناداني مي خوانند،
و تجاوز مي كنند!
هرچقدر آزادتر باشي،
در حقيقت تنها تري،
و آزادتر!
فرصتی نیست،
تولدی تازه لازم است.