|
هر آنچه مي بيني خواب است
و آنچه مي گويند باد،
مي خواهي بخوابي؟
زندگي چيزي به ما نداده
همه چيز گذراست
توهمي فرصت سوز...
فرصت كوتاه است.
چرا به توهم پايان نمي دهي؟
به ما تجاوز كردند
وجودمان را ناداني فراگرفته
چرا ادامه مي دهي؟
زندگي تجاوز مي كند
فكر مي كنند ما برده ايم
خودت دست به كار شو
طوري كه:
ادامه ي ناداني نباشد.
به رهايي فكر كن
باور كمك نمي كند،
واژه ها بر خيال دامن مي زنند...
فرصت كوتاه است،
چاره اي بينديش.
اگر مالكيتي نبود چطور مي شد تنها نماند؟! بدبختي هاي زندگي چطور فراموش مي شد؟!
در ميان موجي از غم ها و رنج ها چطور مي شد احساس امنيت و راحتي كرد؟
اگر مالكيتي نبود،تجاوز و ظلم و ستم چگونه توجيه مي شد؟
حرص و آز چطور رسميت مي يافت؟
چطور مي توانستيم چشم خود را بروي گرسنگي ها و بدبختي هاي ديگران ببنديم؟
چطور مي توانستيم دزدي را توجيه كنيم؟
چطور مي توانستيم توحش و درندگي ِ خود را پنهان كنيم؟
چطور مي توانستيم شهرت و محبوبيت بدست بياوريم؟!
چطور مي توانستيم مورد محبت و توجه واقع شويم؟
چطور مي توانستيم خود را خوشبخت ببينيم؟!
- ما در اسارت و فريب ِ زمان به دنبال موهبت هايي زندگي هستيم،غافل از اينكه زندگي، خود موهبت
است.
- انسان ِ به ظاهر فهميده و متمدن امروزي فكر مي كند كه به واسطه ي گذشت ِزمان پيشرفت كرده
است،ولي همين زمان حماقتش را به او ثابت خواهد كرد.
- چيزي را مي بيني يا مي شنوي كه مطابق با افكار و اميالت هست،هر چند موضع گيري نكني،ولي
ذهن در پس پرده،آن را برايت اثبات مي كند! و روزي آن را به اصطلاح در ك و قبول خواهي كرد!
- بودم،نيستم،نخواهم بود.
- من كسي را در حال خود كشي نديدم،همه فرار مي كنند!
- اين روزها،
زندگي،
تكرار حماقت هاست.
- كهنه، كهنه است.هر چند تازه ترين باشد.
تازه ، تازه است.هر چند كهنه ترين باشد،
حقيقت قائم به زمان نيست
بايد از كهنه و تازه گذشت...
- خوشي ها موجب ِمستي،
ولي رنج ها بيدار مي كنند.
من كه هنوز،
پرم از شهوت،
حقيقت،نبوييدم
زندگي،نچشيدم
آزادي،نفهميدم
هرگز،هرگز...
"من"، تنها من نيستم.انساني ست مثل تو و بقيه.
و "شهوت" به معناي وسيع ِكلمه:
خواست ها و تمايلات و خواهش هاي نفساني ، تملك،حرص و آز،جاه طلبي و شهرت طلبي،شهوت
جنسي،حماقت و ناداني،خشم و نفرت و ...
و اين شهوات و مسائلي كه به نفس و عادت و اسارت و توهم مربوط مي شود،چشم انسان را كور
كرده و مي كند.
انسان در چنين شرايطي كاملا كور است و هيچ رابطه اي با حقيقت ندارد و در خواب و رويا زندگي مي
كند.
چيزي كه مي بينم عادت و توهم و حماقت است،نه زندگي.
اين دنيا با تمام مسائل خود،انسان ها را به اسارت گرفته است.تمام زندگي مردم در وهم و خيال مي
گذرد.
حقيقت، پشتِ ديوار ِ عادت پنهان است.